اگر شما داستانی از مردگان دارید که مثلا به خواب شما یا دوستانتان آمده باشه یا هر چیزی که شما در مورد مردگان و ارواح و جن و... دیده اید خوشحال میشم یا برای ايميل من shakila_30950@yahoo.com یا تو نظرات وبلاگ بنویسیدش تا اون داستانو با اسم خودتون بزارم تو وبلاگ (راستی اگه سوالی از من دارید در مورد این وبلاگ یا مطالب و داستانهای این وبلاگ یا هر چیز دیگه در مورد وبلاگ تو نظرات اون سوال رو بپرسید تا بعد از خوندن اون نظر شما جواب سوالتون رو تو همون بخش نظرات بدم)
***راستی داستانها و مطالب این وبلاگ کاملا واقعی است و اونا رو از رو یه کتاب مینویسم***
اینم ادرس وبلاگ دیگه خودمه که موضوع اون وبلاگ با این وبلاگ صد درصد فرق میکنه اگه میخوای بری به اون وبلاگ اینجا کلیک کنید.
***با تشکر از شما منتظر خاطرات و داستانهای شما هستم***
جعفر برمکی *از مقربان هارون الرشید و شوهر خواهر او عباسه بود* پس از مرگ خود حاجتمندی را به جایی که در ان پول پنهان کرده بود هدایت کرد. ان شخص مبلغ را در همان جا که جعفر گفته بود یافت.
در زینت المجالس است که*در عهد مامون جوانی از خانواده های مشهور ان چه داشت فروخت و خرج کرد. سرانجام فقیر شد.هر قدر فکر کرد کسی را نیافت که نزد او اظهار حاجت کند.بر سر قبر برمکی رفت و شب تا صبح گریه کرد. نزدیک صبح خوابش برد. در خواب جعفر را دید که به او میگوید ای عزیز این جا که افتاده ایم دستمان به جایی نمی رسد. به جز کفن. در فلان ویرانه-که منزل ما بود-افتابه ای پر از زر مدفون است. ان را بیرون بیاور و خرج کن.ان جوان بیدار شد و به محلی که ان مرده در خواب به او گفته بود رفت و زر*طلا* را در همان مکان که ان مرحوم گفته بود یافت.
دختری مُرد و جوانی با او در آمیخت و جسدش را در کنار قبر وا گذاشت. و بعد صدای دختر را شنید که گفت :کاری کردی که روز قیامت ، در حال جنابت براي حساب بر خيزم. واي بر جواني تو از آتش دوزخ! آن جوان نزد پيامبر اكرم رفت و قضيه را نقل كرد. رسول خدا او را از خود دور ساخت.
شيخ صدوق داستان فوق را از مُعاذ بن جبل نقل میکند که خلاصه آن این است:
جوانی نزد پیامبر رفت و به بزرگی جرم و گناه خود اشاره کرد و گفت:کاری کرده ام که خدا هرگز مرا نخواهد بخشود.پیامبر اکرم به او فرمود:((رحمت باد بر تو ای جوان!آیا یکی از گناهانت را بیان نمیکنی؟))گفت:آری بیان می کنم. من هفت سال است که قبرها را نبش می کنم و مرده ها را بیرون می آورم و کفن آن ها را می برم و می فروشم. چندی پیش،دختری از انصار مُرد.همین که او را بردند و به خاک سپردند و برگشتند و تاریکی شب همه جا را فرا گرفت،به قبرستان رفتم و قبر او را شکافتم. جسدش را در آوردم و کفن را از تنش بیرون کردم و او را برهنه در کنار قبر رها ساختم. همین که خواستم برگردم شیطان او را در چشم من جلوه داد و مرا وسوسه کرد که مگر شکم سفید او را نمیبینی و ران های او را تماشا نمی کنی؟! پیوسته مرا از این گونه تحریک و ترغیب کرد.تا اینکه نتوانستم خود را نگه دارم ؛ برگشتم و به او تجاوز کردم . چون خواستم بروم، آوازی از پشت سر خود شنیدم که می گفت:ای جوان! وای بر تو از حاکم روز جزا؛ روزی که من و تو را در موقف حساب حاضر کنند؛ آن چنان که امروز مرا برهنه در میان مردگان واگذاشتی و از قبر بیرونم کردی و کفن مرا ربودی و مرا در حالی رها کردی که باید با جناب از قبر برخیزم! وای بر جوانی تو از آتش...!
رسول خدا او را از خود دور ساخت و فرمود:((دور شو از من ای فاسق! می ترسم به آتش تو بسوزم که به آتش بسیار نزدیکی.))
زنی بعد از مردن در خواب به پدر خود، از اين كه قبر كسي از اهل آتش را نزديك قبر او قرار داده اند نا خرسندي نمود و او را سرزنش كرد كه چرا اين مطلب را فاش كرده است.
داستان به نقل از پدر دختر: پس از مرگ دخترم، او را در خواب ديدم. اظهار داشت:پدر، پدر قبر يكي از اهل آتش در كنار قبر من آماده مي كنند.از ايشان بخواه آن را از من دور سازند. صبح كه به قبرستان رفتم ديدم كه مشغول كندن قبرند.آن ها را منع كردم. گفتند:اينجا قبرستان عمومي مسلمانان است. قضيه را بيان كردم. خويشان ميت از شنيدن موضوع غمگين شدند و ميت را به جاي ديگري بردند. چون شب شد، دوباره دخترم را در خواب ديدم كه گفت:پدر،اين موضوع را به تو گفتم تا آبروي مسلماني را ببري؟! خداوند او را به خاطر اين امر مورد رحمت خود قرار داد!
***خوب اينم يه نوع خوش شانسيه ديگه نظر شما چيه***
راستی من این مطالب و داستانهارو از روی یک کتاب مینویسم و همه این داستانها واقعی هست و فکرم نکنم در وبلاگ دیگری باشه پس تکراری نیست.